حكيم زجاجى
1135
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
اگر بخردى ، خود ز سود و زيان * برون رو ، مبين خويشتن در ميان كه سازندهء [ كارها ] « 1 » ديگر است * خرد خلق را با خدا رهبر است نظر كرد در كار چرخ كبود * بدانست كاو در ميان كس نبود بر او گشت مستولى آز و نياز * بياكند دل را به حرص و به آز بر آن شاه آز و امل دست يافت * كه چرخ بلندش چنان پست يافت دماغش خلل يافت عقلش نماند * شب و روز . . . . . . . . امل مىفشاند چنان شد مريض آن شه پاكزاد * كه آب خدا ، هيچكس را نداد بزرگى ز پيش نشابور بود * در آن مدت از درگهش دور بود بيامد بر سنجر تاجور * بياورد پنجاه دينار زر يكى كاسه دوشاب و نانى سه چار * نهاد از كران پيش آن شهريار شه كامران سيم در جيب كرد * از آن نان و دوشاب لختى بخورد همان نان و دوشاب را خورد « 2 » شاه * به كار جهان ژرفتر كن نگاه چنان رفته بد طبعش از جاى خويش * كه زر خود نگه داشت و آمد به پيش به ميدان همىرفت روزى سوار * پى اعتبار اين سخن گوش دار وزيرش همىرفت چون باد پيش * به رسم و به راه و به آيين خويش قوام بن طاهر كه فرزانه بود * خرد را دل مرد پيمانه بود نشسته بر اسبى به زين پلنگ * نگه كرد اندر بهاى خدنگ به دستور ، شه گفت كاين زين مراست * بر اسب تو ، با من نگويى چراست نظر كن كه بر وى نشان من است * يقين دان كه اين زين از آن من است به دو گفت دستور جانم توراست * بود هرچه گويد خداوند ، راست به خانه روم زين فرستم برت * به گيتى منم كمترين چاكرت همينجا فرود آى ، آن شاه گفت * ندانم من اين بازى طاق و جفت پياده شد از اسب دستور شاه * جدا كرد زين را ز پشت سياه به شه داد زين را ، ببوسيد خاك * سزد گر كنى جامه ز اين قصه چاك چنين كار شاهى كه او را عطا * بدى مصر و بلغار و چين و ختا نبودى برش سيم را وزن سنگ * ز ملك جهانش بدى عار و ننگ چنان شد كه زينى ز دستور باز * گرفت و بدان زينش آمد نياز
--> ( 1 ) دانهها ( 2 ) بسپرد